تبليغاتX
به همین سادگی...

سلااااااااااااااااااااااااااا.........م

بعد از ماهها دوباره بخت یاری کرد تا به سراغتون بیام

دلم بسی بسیار برای همتون تنگیده بود ولی اعصابی

واسه خوش و بش با دوستان نمونده بود تا بیام و سلامی

عرض کنم حالا که فرصتی دست داده باید بگم که حدود۷۰ روزی

میشه که یه کم کَمَکی از دوران مجردی فاصله گرفتم و این خبری بود

که مدتها پیش میخواستم بهتون بگم و ازتون میخواستم که برام

دعا کنین و خوشبختانه  این دعاها نتیجه داد حالا از این به بعد

شما واسه خوشبختیِ من دعا کنین من واسه آنچه شما از ته

دلتون آرزوشو دارین.

قربون همتون

فعلآ بای

+ نوشته شده توسط ملیکا در 88/04/25 و ساعت 16:58 |
salam be hamatun

alan ie nafar az jenahe faregho tahsil ba soma mozakere mohavere mikone!

albate in be in mani ke faregh az har dardi shodam na baba taze avale gereftarime!

ie khabarayi ke alan nemitunam behetun begam vali age iekam tush shadi omad

hatman baratu tarif mikonam.

rasti nagoftam payaname tamum shodo shodam 18,man ke khodam razi budam

va karamo dus dashtam .

khob sai mikonam az in bebad ie saro samuni be weblogam bedam dige kheili

amiane shode!

rati vase moshkele man 2a konin ke dige akharashe o dare mihale age khoda bekhad.

ghol midam ta chand vahgte dige kole majararo vasatun tarif konam shoma toro khoda ie kam 2a konin faghat.

felan bye

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/11/22 و ساعت 0:53 |
salam be hameie dustane gerami

shanbe dafa daram vase hamin 1 mahi hast kheili dargiram va be khosus in hafte

ba emtehano porojeo 1000ta mosibate dige dargiram,age vasam 2a nakonin

  dusetun nadaram behetunam nemigam chand shodam asan

 konkuro begu 25the,hichi nakhundam!ei khoda pas kei mogheie arusi mishe

    hamash ke baiad dars bekhunam,man delam arusi mikhad

az shukhi gozashte daram degh mikonam,dorane dustdashtaniee bud dorane

aneshjuyi!

 iadesh bekheir

shaiad khodahafez dorane khanedahao bidaghdaghegihaie javuni va shaiad

 khoda hafez khandehaie bidalilo shadihaie kam omgh vali beiadmandani! kash zendegi ro

behtar dark konim

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/10/30 و ساعت 2:3 |
   سلام به همه دوستان

اون دو نفر با هم دوست نشدن خوشبختانه چون من خیلی نگران بودم

از این به بعد هم هرکی هرکیو میخواد لطفاً خودش اقدام کنه به

کسی چه مربوط؟!؟!ببخشیدا!

راستی شنیدین میگن فلانی تو گل گیر کرده؟حکایت منه که تو پایان

نامم به همون فلاکت گیر کردم شما ها هم که نمیدونم چیکار میکنین؟!

خوب یه کم دعا کنین دیگه!

 دیشبم که جشن تولدم بود ...البته اصلش ۲۷ آذر ٬روز عید غدیر بود

تولد تولد تولدم مبارک

اعیاد گذشته شما هم مبارک امیدوارم بروبچ سید ما رو هم دعا کرده

باشن روز عید غدیر

خوب دوستان لطفاً بیاین سر بزنین٬اومدین حتماً کامنت

بذارین که من واسه کارام روحیه بگیرم.آخه تا ۱ بهمن باید

کارم آماده باشم واسه دفاع!یعنی میرسم با این اوضاع؟؟!؟

البته که میرسم!من قابلیتشو دارم

فقط یه کم آرامش به من بدین

                                                       aramesh mikham

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/10/04 و ساعت 2:20 |
عجب روزی بود دیروز!؟!

از قبل یکی از دوستان دانشگاهی درخواست کرده بود

از بین دوستام کسیو برای دوستی بهش معرفی کنم تو این

گیرو دار زدو یکی از دوستای بنده از این آقا خوشش اومد و

قرار شد ترتیبی بدیم که این آقا مثلاً بطور اتفاقی و بدون اطلاع

خانوم  اونو ببینه و از اون جایی که ما خانوما عادت نداریم چیزیو

بهم نگیم من باید به دوستم می گفتم که اون روز یه کم به خودش

برسه٬دلیل اینکه نمی خواستم دوستم جریانو بدونه این بود که اگه

اون آقا خوشش نیومد جریان تموم شه و من تو دردسر نیفتم ولی از

طرفی دوستم کلی سفارش کرده بود خلاصه من این حماقتو کردمو

وگفتم ولی از طرفی به اون آقا هم گفتم دوستم میدونه و تو آش کشکه

خالته بخوریو نخوری پاته!خوشت نیومد خودت میگی بهش به من هیچ

ارتباطی نداره!ولی از جایی که قسمت چیزه دیگه ای بود کلاً قضیه

کنسل شدو منم نفس راحتی کشیدم تا اینکه دیروز هردونفر دانشگاه

بودن و جداگانه سراغ طرف مقابلو گرفتن منم دیدم هردو راضی گور

بابای ناراضی!؟!جاتون خالی خنده بازاری شده بود بیاو ببین ...

هردو بی آمادگی٬یکی از یکی به قول خودشون شپش تر!!!

میرفتم سراغ آقا داش تو درو پنجره خودشو درست میکرد

٬پیش دوستم میرفتم همچین اکتیو فعالیت میکرد ...

وقتی مثلاً می خواستن از دور همدیگرو ببینن که اون یکی

متوجه نشه چه اداها که در نیاوردن واقعاً جاتون خالی بود!!!

ولی در نهایت آقا جوابش منفی بود و من بهش تأکید کردم باید یه مدتی

با طرف باشه چون من  به دوست صمیمیم جوابی ندارم بدم!؟!

خدا رو چه دیدی شاید از اخلاق هم خوششون اومدو با هم موندنو

دعاشو به جون ما کردن!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/09/14 و ساعت 1:8 |
حالم از هر چی خواستگار بهم می خوره!نمی دونم واقعاً چه لذتی داره

آدم مثه منگا بره بشینه خونه مردمو براندازشون کنه و پشه بیاد خونش؟

اون دختره بیچاره زیر بار اون همه نگاه سنگین مادرو خواهرای داماد چه

گناهی کرده که باید بشینه و هرزگاهی یه لبخند ملیح به یه سری آدم از

خود راضی ای که هیچ نسبتی با هم ندارنو انشاءالله هم که پیدا نمی کنن

بزنه؟!؟!؟!یکی نیست به این پسرای بچه ننه ی دستو پا چلفتی بگه اگه

عرضه داری و مردی برو زن دلخواهتو خودت پیدا کنو مثه مرد پای انتخابت

وایسا!مثلاً این کارارو میدی دست مامانت اینا که از خودت سلب مسئولیت

کنی و فردا هرچی شد زبونت سر همه دراز باشه جز خودت؟!؟!

آخه اون مادر بدبخت و هی میفرستی در این خونه اون خونه که چی؟!؟!

این وسط هم یه سری آدم از خود خواستگارا بیکارتر همینطور نشستن

پای تلفن و هی ور ور از این به اون آدم معرفی می کنن!کی باید بفهمونه

به اینا که بابا کسی بخواد ازدواج کنه خودش میره پیدا میکنه تو چرا داری

خودتو خفه میکنی؟!؟!؟!

حالا شانس گند ما هم زده تو این دنیای بی شوهری هی فرت و فرت

این آدمای الاف زنگ میزنن و این مادر ما هم تو این اوضاع قمر در عقرب

 همش رو اعصاب ماست!!!!

تا بهمن دیوونه نشم خیلیه!!!!

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/09/06 و ساعت 22:17 |
مراقب باشیدچیزهایی که دوست دارید به دست بیاورید

وگرنه  مجبور می شوید چیزهایی که به دست می آورید

دوست بدارید!

این قشنگ ترین جمله ایه که تو ذهنم نقش بسته٬تا حالا

جمله های زیبای زیادی شنیدم ولی معمولاً بعد یه مدت

از یادم میرن ولی انگار این جمله تاریخ مصرف واسه ذهنم

نداره!؟بهم امید عجیبی میده!!!!

بد خوابم میادفعلاً

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/08/29 و ساعت 0:41 |
سلام

یه ۲-۳ هفته ای فک کنم شد که وقت نکردم بیام انورا؟!

واقعاً سرم شلوغه و مشکلات این چندوقت که انگار حل نمیشه پدرمو دراورده

امروز روز آخر ثبت نام کنکور ارشد و بالاخره با کلی کلنجار با خودم تصمیم

گرفتم ۹۰۰۰تومن پول بدبخت بریزم تو جوبو ثبت نام کنم فقط ترسیدم عذاب

وجدان بگیرم وشاید به بهانه ی استرس کنکور یه کم آدمیزادانه درس بخونم

وگرنه ما که قبول نمیشیم کسی که سراری قصد داره شرکت کنه باید واقعاً

وقت بذاره مگه الکی میشه؟!؟!عمراً

الان تو کافی نتم وقتی رفتم خونه بازم سرمیزنم ٬حتماً٬منتظرم باشید

از نظراتتون واقعاً ممنون

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/08/20 و ساعت 13:16 |

این موضوعیه که درگیریه ذهنیه این فصل از بازیهاست البته برای من!!!!!!!!!!

دارم دیونه میشم چون هیچ موضوعی نظرم رو جلب نمی کنه و بالاجبار دارم روی

سالن مد فکر می کنم!منظورم مرکز طراحی و نمایش لباسه یا هرچی که

شما دوست دارین بهش بگین البته تمایلاتی به سمت موضوع مرکز کودکان آزار دیده

هم دارم ولی دیگه دیره واسه تعلل چون من خیلی دیر ثبت نام کردم (که اونم جریانیه

واسه خودش )والان تازه یه هفته است دارم میرم دانشگاه و با کلی التماس یه هفته

فرجه گرفتم تا پروپزالمو ارائه بدم وگرنه می افتاد واسه ترم بعد و الان فقط باید بدوم و

دیگر هیچ جز اینکه خدا یه فرجی بکنه و یه چیزایی امروز بیاد تو ذهن من تا بنویسم و ما

بقیه کارها...!بالاخره این روزا هم روزایی واسه خودش و خیلی زود تموم میشه و تنها

حسرت روزای رفتاست که واسمون میمونه و کاس اون روزی که به گذشته برمی گردیم

فقط آه حسرت نباشه که بکشیم دنبالش یه دنیا خاطرات خوب هم بیاد و دوستایی که

احساس کنند هیچ وقت نمی تونن ما رو فراموش کنن بخاطر خوبیهایی که از دستمون

برمیاومده و دریغ نکردیم.

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست٬ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب

است!پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟!

 

                                              khodaia komakemun kon

 

 

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/08/04 و ساعت 10:54 |
یک روز چنگیزخان مغول برای شکار بیرون رفتند.همراهانش تیرو کمان را برداشتند و چنگیزخان

شاهین محبوبش را روی ساعد نشاند.شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود٬زیرا می توانست

در آسمان بالا برود و آنچه را که انسان نمی دید٬ببیند.

اما با وجود تمام شورو هیجان گروه شکاری نکردند.چنگیزخان مأیوس از اردو برگشت اما برای آنکه

ناکامیش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود از گروه جدا شدو تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل ماند و ممکن بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.گرمای تابستان تمام

جویبارها را خشکانده بودو آبی پیدا نمی کرد تا اینکه رگه های آبی دید که از روی سنگی جلویش

جاری بود.خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ای کوچکش را که همیشه

همراهش بود برداشت.پرشدن جام  مدت زیادی طول کشید ٬اما وقتی می خواست آنرا به لبش

نزدیک کند شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.چنگیزخان خشمگین شد!اما شاهین

حیوان محبوبش بود شاید او هم تشنه اش بود.جام را برداشت٬خاک را از آن زدود و دوباره پرش

کرد .اما جام تا نیمه پرنشده بود که شاهین دوباره آنرا پرت کردو آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت اما می دانست نباید هیچکس به او بی احترامی کند زیرا اگر

کسی از دور این صحنه را می دید به سربازنش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی

ساده را مهار کند.این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید٬جام را برداشت و شروع کرد به آن٬ یک

چشمش را به آب دوخته بودودیگری را به شاهین.همینکه جام پر شدو می خواست آن را بنوشد

شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را

شکافت.

جریان آب خشک شده بود.چنگیزخان که مصمم بود به هرشکلی آب را بنوشد از صخره بالا رفت

تا سرچشمه را پیدا کند٬اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و

وسط آن یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.اگر از آب خورده بود٬دیگر در میان زندگان

 نبود.خان٬شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.دستور داد مجسمه ی زرینی

از این پرنده بسازد و روی یکی از بالهایش حک کنند:

یک دوست حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عملی از روی خشم محکوم به شکست است.

 

                                                

+ نوشته شده توسط ملیکا در 87/07/22 و ساعت 12:51 |


Powered By
BLOGFA.COM